۱۳۸۷ بهمن ۲۱, دوشنبه

دیدگاه ها, حقوق بشر و اسلام


يکي از پرسشهاي مهمي که در ارتباط با حقوق بشر و به طور خاص "اعلامية جهاني حقوق بشر" مصوب 1948 ‏ميلادي مطرح است، پرسش از ارتباط حقوق بشر جهاني وجهان¬شمول با تفاوتها و تعارضهاي فرهنگي اقوام و ‏ملل در سطح جهاني است. اين پرسش از آنجا مطرح شده است که اين اعلاميه در مقطع زماني پس از جنگ ‏جهاني دوم بوسيلة دول اروپايي و غربي تدوين شده و در سازمان ملل متحد به تصويب رسيد و خيلي زود تقريبا ‏تمام دولت ها آن را امضا کرده و به اجراي مواد و مفاد آن متعهد شدند. پس از آن اين اعلاميه به مثابة « منشور ‏ملل » و سند جهاني مقبول همة ملت ها و دولت ها در دستور کار قرار گرفت و به نظر رسيد که همگان به اجراي ‏آن متعهدند. اما با گذشت زمان و دگرديسي اوضاع، کساني و البته عمدتا دولتهايي، در اشکال مختلف و از طرق ‏گوناگون کوشيدند که راه حلهايي براي عدم اجراي اين اعلاميه و ميثاقين آن و ديگر مصوبات سازمان ملل پيدا کنند ‏و به هر بهانه¬اي از تعهدات خود شانه خالي نمايند. يکي از اين ترفند¬ها، پرسش از نسبت اعلاميه جهاني حقوق ‏بشر با فرهنگها و عقايد و سنتهاي مختلف و يا متضاد اقوام و ملل متکثر و متنوع در گسترة گيتي است.‏
براي آشنايي بيشتر با منطق پرسش و بيان اهميت موضوع، مي توان پرسش را چنين تقرير کرد: حقوق بشر ‏درست و اجراي اعلاميه جهاني بشر نيز قبول، اما با تفاوتها و تعارضاتهاي فکري و ديني و ملي طوايف و متنوع ‏مردمان جهان چه بايد کرد؟ ترديد نيست که ملت¬ها داراي عقايد و سنتهاي مختلفي هستند و برخي از اين افکار و ‏عقايد با
برخي از اصول و مواد اعلاميه سازگار نيستند، آيا اين ملت¬ها و دولت¬هاي بر آمده از آن مردمان، موظفند ‏خود را با مواد متعارض حقوق بشر تطبيق دهند؟ چرا ؟ با چه استدلال و منطقي؟ بويژه برخي افراد و حکومت¬هاي ‏مذهبي و در واقع متمسک به مذهب بشکل جدلي مي گويند ما دين و مذهبمان را رها کنيم و به حقوق بشر دست ‏ساز بشر بچسبيم؟ اصلا چرا وبا چه منطق واستدلالي حقوق بشر جهاني باشد؟‏
واقعيت اين است که اگر بخواهيم به نحو پيشيني و صرفا برهاني و فلسفي در مورد حقوق بشر بحث کنيم، به اين ‏زودي(و شايد هم هيچ وقت) به جايي نرسيم و ديوار حاشا هم بلند است، اما(چنان که پيش از اين به تأکيد گفته ام) ‏به اين پرسش پاسخ دهيم که : حقوق چرا تصويب شد و چرا بايد آن را اجرا کرد، آسان تر مي توان به نتيجه و ‏توافق رسيد. اگر به تاريخ پرحادثه و پر رنج بشر و در تداوم آن به دو جنگ ويرانگر و بي سابقه اول و دوم ‏جهاني و چگونگي و چرايي تصويب اعلاميه جهاني حقوق بشر توجه کنيم، جاي انکار ندارد که اين متن صرفا به ‏اين منظور و هدف تدوين و تصويب شده و به تأييد تمام دولت ها و ملت ها رسيده است که صلح، برابري، امنيت و ‏عدالت را هرچه بيش تر در سطح جهان و در روابط بين الملل برقرار کند و حداقل از ستم ها و خشونت ها و ‏جنگها و نابرابريها بکاهد. تا کنون نيز به ميزاني که مواد اين منشور اجرا شده است مفيد بوده و به هدف خود ‏نزديک شده است. اهميت مسأله درآن است که اين اعلاميه جهاني باشد و به مثابه منشور ملل و قانون اساسي ‏جهاني محترم شمرده شود و حتي حاکم بر تمام قوانين اساسي دولت¬ها و ملت¬ها باشد، وگرنه به اهداف خود نخواهد ‏رسيد.‏
حال من همه ابعاد نظري بحث را رها مي کنم و از مخالفان و بويژه کساني که به بهانه تفاوتها و يا نسبيت فرهنگي ‏از اجراي کامل اعلاميه جهاني حقوق بشر تن مي زنند، مي پرسم صادقانه جواب دهند که اجراي همين اعلاميه، به ‏رغم اشکالات نظري و يا عملي احتمالي آن، به صلح و امنيت و برابري و عدلت کمک مي کند يا نه؟ و اگر پاسخ ‏مثبت است، تجزيه اعلاميه و به طور مشخص حاکم کردن افکار و عقايد مذهبي و يا سنت هاي قومي و محلي بر ‏حقوق بشر جهاني، راه شکست اهداف اعلاميه و در نهايت بلاموضوع کردن آن را هموار مي کند يا نه؟ روشن ‏است که حاکم کردن عقايد و سنن فرهنگي و ملي و قومي، با فلسفه وجودي حقوق بشر مغايرت دارد. حقوق بشر ‏به لحاظ نظري بر حقوق طبيعي و ذاتي انسانها بنا شده است و اين حقوق مرزهاي جغرافيايي و عقيدتي وملي را بر ‏نمي تابد. از اينرو، اگر بناشود هر فردي و يا دولتي و هر صاحب قدرتي در جاي جاي جهان به بهانه واقعي و يا ‏واهي نسبيت فرهنگي و تفاوت ديني و يا هر بهانه ديگر حقوق برابر انسانها و شهروندان را ناديده بگيرد، ديگر ‏‏"اعلاميه جهاني حقوق بشر" بي معنا و بلا موضوع خواهد بود. چرا که نتيجه آن مي شود که مثلا معتقدان به ‏برتري نژادي(راسيست ها) همچنان به نژاد گرايي خود ادامه دهند و يا زنان همچنان از حقوق برابر با مردان ‏محروم باشند وحتي کتک بخورند و کشته شوند و يا آپارتايد مذهبي تا قيام قيامت برقرار باشد ويا دولت ها در ‏پوشش ظاهرا موجه "حفظ منافع ملي"(چنان که اخيرا وزير خارجه فرانسه گفته است) و بهر حال خشونت و ‏تبيعض و جنگ و ناامني در سطح محلي ويا منطقه اي و يا جهاني ادامه داشته باشد. آيا نسبيت گرايان فرهنگي به ‏اين الزامات نظري وعملي انديشه خود ملتزمند؟
تجربه نشان مي¬دهد که پناه بردن به پناگاه سست نسبيت و تفاوتهاي فرهنگي، اساسا انگيزه سياسي دارد، يعني ‏کساني که به حقوق بشر به هيجوجه باور ندارند و مخصوصا اجراي کامل آن را با افکارسنتي و يا منافع فردي و ‏طبقاتي خود در تعارض مي بينند، به هر بهانه اي(هر چند گاه در جاي خود موجه) از اجراي اعلاميه سر باز ‏زنند. بويژه اين مدعا در مورد کشور هاي اسلامي صادق است. آري، فقط ديکتاتورها(از نوع سنتي و يا مدرن آن) ‏هستند که با اجراي اعلاميه جهاني حقوق بشر و رعايت دقيق اصل برابري انسانها و حتي صلح جهاني مخالفند، ‏چرا که تحقق بي چون و چراي حقوق بشر با منافع آشکار و پنهان آنان در تعارض است. اما در مقابل، اجراي ‏کامل حقوق بشر، هم به سود محرومان و آزار ديدگان از تبعيض و بي عدالتي و جنگ و خشونت است و هم از ‏قضا در پرتو رعايت تمام عيار حقوق بشر فرهنگها و سنت هاي اقوام و مل
بيشتر حفظ ميشود.‏

مردم، دموكراسی و قانون اساسی


هر كس به فكر كلاه خویش است
آنچه در این صفحه می‌خوانید، تاملات سیاوش جمادی، مترجم آثار فلسفی و اندیشه سیاسی در باب دموكراسی، قانون و حقوق شهروندی است. جمادی در این مجموعه نوشتارها شرحی از مفاهیم مورد نظر خویش در بحث به دست می‌دهد و برای شرح بیشتر گریزی نیز به قانون اساسی ایران می‌زند. با تاملات و دغدغه‌های این چهره فرهنگی همراه باشید.
قانون اساسی و حقوق بشرشركت در انتخابات كردن و انتخاب شدن در حق حاكمیت ملت و قوای ناشی از آن (اصول61 -56) بنیاد دارد. «حاكمیت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست و هم او انسان را بر سرنوشت اجتماعی خویش حاكم ساخته است. هیچ‌كس نمی‌تواند این حق الهی را از انسان سلب كند یا در خدمت منافع فرد یا گروهی خاص قرار دهد، و ملت این حق خداداد را از طرقی كه در اصول بعد می‌آید اعمال می‌كند.» (اصل 56) به نظر نمی‌رسد كه خداوند اعمال حاكمیت را منوط به دایره محدودی از انسان‌ها كه فی‌المثل قبلا به عنوان رجل سیاسی شناخته شده باشند كرده و این امكان را كه ناگهان فردی ناشناخته و بی‌مال و منال به همت و لیاقت خود انظار عموم را جلب كند منتفی ساخته باشد حق حاكمیت حقی خدا داده است. این اصل كاملا شفاف است. خداداده بودن حق حاكمیت به بیانی دیگر یعنی نشأت این حق حاكمیت از حاكمیت مطلق خدا بر جهان و برانسان. اصل 56 قانون اساسی ضرورت دمكراسی را بنابه تبیین و توجیهی تایید می‌كند كه غیر از تبیین و توجیه سكولار و لائیك است. كلمه انسان در این اصل اسمی عام است كه شامل همه انسان‌ها می‌شود نه افرادی خاص و نادر كه به شیوه كلیسای قرون وسطی میان خدا و انسان‌ها واسط شوند، خود را نمایندگان انحصاری ملكوت بدانند و با فروش آمرزش‌نامه‌ها خزاین خود را از طلا و نقره پر كنند.

بنابه این اصل مردمسالاری منشأیی مقدس دارد و حق مردم در حاكمیت بر سرنوشت خود كه در انتخابات در قالب آرا بالفعل می‌شود، امانتی است الهی. بنابراین در اینجا حكم كسی كه بدواً با فرآیند دمكراتیك انتخابات به قدرت رسیده و بعدا قولاً‌ و فعلاً حق حاكمیت مردم را نادیده می‌گیرد، حكم خیانت در امانت است؛ آن هم امانتی بدواً الهی و متعاقباً انسانی. حق حاكمیت برسرنوشت خویش در اینجا عطا و دهش خداوند است نه خداوندان جاه و مال و منصب و قدرت. مردم ایران حقوقی اساسی دارند كه در قانون اساسی مكتوب و تصریح شده‌ است، اما هیچ معلوم نیست كه همه مردم از این حقوق مطلع باشند. این بی‌اطلاعی می‌تواند به نفع اقتدارطلبان و زورگویان و به زیان مردم و چه‌بسا لطمه به روح دینی و ضداستبدادی خود قانون و نظام متكی به آن باشد.

اصل هشتم در ضمن مطالب دیگر امر به معروف و نهی از منكر را وظیفه مردم نسبت به دولت و بالعكس اعلام می‌كند. بنابه اصل هشتم امور كشور باید به اتكاء آراء عمومی اداره شود. بنابه اصل نهم «هیچ مقامی حق ندارد به نام حفظ استقلال و تمامیت ارضی كشور آزادی‌های مشروع را، هرچند با وضع قوانین و مقررات سلب كند.» بنابه اصل 22 «حیثیت، جان، مال، حقوق، مسكن و شغل اشخاص از تعرض مصون است مگر در مواردی كه قانون تجویز كند.» بنابه اصل 23 «تفتیش عقاید ممنوع است و هیچ‌كس را نمی‌توان به صرف داشتن عقیده‌ای مورد تعرض و مؤاخذه قرار داد.» به‌طور كلی مطلع ساختن مردم به ویژه از فصل سوم قانون اساسی به طور مكرر و موكد به مراتب از تبلیغات خودمدارانه دولت‌ها از فعالیت‌های خود واجب‌تر است. حق تشكیل اجتماعات و راهپیمایی‌ها (اصل 27)، منع تجسس مخابرات(اصل25)، منع بازداشت بدون ذكر دلیل و تفهیم اتهام (اصل 32) اصل برائت(اصل37)، منع هرگونه شكنجه (اصل 38) و مانند اینها از ثمرات آرمان‌های انقلاب عظیم نسل ما علیه رژیم دیكتاتوری شاه و علیه استبدادی دوهزار و پانصد ساله‌اند. قرن‌ها استبداد نمی‌تواند موجد زیست جهانی ریشه‌دار و سخت‌سر و حتی ارثی نشده باشد كه در آن شیوه رفتاری خاص میان مردم از یك‌سو و میان قدرت و ملت از سوی دیگر بالیدن می‌گیرد و به حیات خود از نسلی‌به‌نسلی دیگر ادامه می‌دهد. رابطه خواجگی و بندگی، رعب از اصحاب قدرت، رواج چاپلوسی و تملق و دروغ و ریا، ضعیف‌كشی و سوءاستفاده از نشان و درجه و مقام، هراس از بیان مافی‌الضمیر و ترس از انتقاد و اعتراض، اظهار حمدی كه خاص خداست به صاحبان مكنت و قدرت، فقر تفكر و جرأت پرسشگری، خودسانسوری و احترام‌های دروغین، هراس دائم از تهدید زورمندان، فروخوردن خشم و نفرت كه در مقیاس وسیع به شیوع افسردگی، بیماری و تخدیر دامن می‌زند، كاربرد زبان و كلمات همچون فریب‌افزار و ظاهرپرستی و ابتذل ناشی از فقر تفكر و تحقیر فرهنگ والا و بسیاری از آفت‌های مصیبت‌بار دیگر از مواریث استبدادی دیرپا و دیرینه‌اند كه به صرف انقلاب محو نمی‌شود.

زیست‌جهان استبداد گفت‌وگوی ایده‌های متعارض را در ستیزه، اثبات ذات و خودشیفتگی بیمارگونه مستحیل و خودپرستی را با خداپرستی مشتبه می‌كند. در چنین زیست‌جهانی حقیقت‌جویی در حق به‌جانبی لوث می‌شود، وجدان جمعی، میل به همكاری و مشاركت و اصلا خودآزادی به امور زاید و تزیینی بدل می‌شوند، و خلاصه هركس صرفا به كلاه خویش فكر می‌كند. دست‌كم یكی از آرمان‌های انقلاب اسلامی نه فقط رهایی بالفعل از یك نظام كودتایی مستبد بل رهایی از استبداد و همه مضایق گلوفشار و خفقان‌زای آن بود. انقلاب فی‌نفسه تركیدن بغض نوعی وجود است به امید ورود در فضایی بازتر، لیكن تواند بود كه انقلاب بعض وجودی را بتركاند، اما امید خود را نومید كند. با سقوط فیزیكی دم و دستگاه رژیم استبدادی روح‌ ساری و جاری استبداد كه میان قدرت و مردم در گردش است یك شبه نابود نمی‌شود، می‌ماند، و به حیات ناپیدای خود ادامه می‌دهد. آگاهی مردم به ویژه نسل جدید از حقوق اساسی خود كمینه‌گامی است به سوی رهایی از روح استبداد و در نتیجه تحقق آرزوی آنان كه در مبارزه با دیكتاتوری فدا شدند. برعكس، بی‌اطلاع ماندن مردم از حق خود می‌تواند و ممكن است گذشته را با همه قلدری‌ها، زورمداری‌ها، تهدید و ارعاب‌ها و بگیر و ببندهایش در لباس مبدل برگرداند.