۱۳۸۷ بهمن ۲۱, دوشنبه

مردم، دموكراسی و قانون اساسی


هر كس به فكر كلاه خویش است
آنچه در این صفحه می‌خوانید، تاملات سیاوش جمادی، مترجم آثار فلسفی و اندیشه سیاسی در باب دموكراسی، قانون و حقوق شهروندی است. جمادی در این مجموعه نوشتارها شرحی از مفاهیم مورد نظر خویش در بحث به دست می‌دهد و برای شرح بیشتر گریزی نیز به قانون اساسی ایران می‌زند. با تاملات و دغدغه‌های این چهره فرهنگی همراه باشید.
قانون اساسی و حقوق بشرشركت در انتخابات كردن و انتخاب شدن در حق حاكمیت ملت و قوای ناشی از آن (اصول61 -56) بنیاد دارد. «حاكمیت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست و هم او انسان را بر سرنوشت اجتماعی خویش حاكم ساخته است. هیچ‌كس نمی‌تواند این حق الهی را از انسان سلب كند یا در خدمت منافع فرد یا گروهی خاص قرار دهد، و ملت این حق خداداد را از طرقی كه در اصول بعد می‌آید اعمال می‌كند.» (اصل 56) به نظر نمی‌رسد كه خداوند اعمال حاكمیت را منوط به دایره محدودی از انسان‌ها كه فی‌المثل قبلا به عنوان رجل سیاسی شناخته شده باشند كرده و این امكان را كه ناگهان فردی ناشناخته و بی‌مال و منال به همت و لیاقت خود انظار عموم را جلب كند منتفی ساخته باشد حق حاكمیت حقی خدا داده است. این اصل كاملا شفاف است. خداداده بودن حق حاكمیت به بیانی دیگر یعنی نشأت این حق حاكمیت از حاكمیت مطلق خدا بر جهان و برانسان. اصل 56 قانون اساسی ضرورت دمكراسی را بنابه تبیین و توجیهی تایید می‌كند كه غیر از تبیین و توجیه سكولار و لائیك است. كلمه انسان در این اصل اسمی عام است كه شامل همه انسان‌ها می‌شود نه افرادی خاص و نادر كه به شیوه كلیسای قرون وسطی میان خدا و انسان‌ها واسط شوند، خود را نمایندگان انحصاری ملكوت بدانند و با فروش آمرزش‌نامه‌ها خزاین خود را از طلا و نقره پر كنند.

بنابه این اصل مردمسالاری منشأیی مقدس دارد و حق مردم در حاكمیت بر سرنوشت خود كه در انتخابات در قالب آرا بالفعل می‌شود، امانتی است الهی. بنابراین در اینجا حكم كسی كه بدواً با فرآیند دمكراتیك انتخابات به قدرت رسیده و بعدا قولاً‌ و فعلاً حق حاكمیت مردم را نادیده می‌گیرد، حكم خیانت در امانت است؛ آن هم امانتی بدواً الهی و متعاقباً انسانی. حق حاكمیت برسرنوشت خویش در اینجا عطا و دهش خداوند است نه خداوندان جاه و مال و منصب و قدرت. مردم ایران حقوقی اساسی دارند كه در قانون اساسی مكتوب و تصریح شده‌ است، اما هیچ معلوم نیست كه همه مردم از این حقوق مطلع باشند. این بی‌اطلاعی می‌تواند به نفع اقتدارطلبان و زورگویان و به زیان مردم و چه‌بسا لطمه به روح دینی و ضداستبدادی خود قانون و نظام متكی به آن باشد.

اصل هشتم در ضمن مطالب دیگر امر به معروف و نهی از منكر را وظیفه مردم نسبت به دولت و بالعكس اعلام می‌كند. بنابه اصل هشتم امور كشور باید به اتكاء آراء عمومی اداره شود. بنابه اصل نهم «هیچ مقامی حق ندارد به نام حفظ استقلال و تمامیت ارضی كشور آزادی‌های مشروع را، هرچند با وضع قوانین و مقررات سلب كند.» بنابه اصل 22 «حیثیت، جان، مال، حقوق، مسكن و شغل اشخاص از تعرض مصون است مگر در مواردی كه قانون تجویز كند.» بنابه اصل 23 «تفتیش عقاید ممنوع است و هیچ‌كس را نمی‌توان به صرف داشتن عقیده‌ای مورد تعرض و مؤاخذه قرار داد.» به‌طور كلی مطلع ساختن مردم به ویژه از فصل سوم قانون اساسی به طور مكرر و موكد به مراتب از تبلیغات خودمدارانه دولت‌ها از فعالیت‌های خود واجب‌تر است. حق تشكیل اجتماعات و راهپیمایی‌ها (اصل 27)، منع تجسس مخابرات(اصل25)، منع بازداشت بدون ذكر دلیل و تفهیم اتهام (اصل 32) اصل برائت(اصل37)، منع هرگونه شكنجه (اصل 38) و مانند اینها از ثمرات آرمان‌های انقلاب عظیم نسل ما علیه رژیم دیكتاتوری شاه و علیه استبدادی دوهزار و پانصد ساله‌اند. قرن‌ها استبداد نمی‌تواند موجد زیست جهانی ریشه‌دار و سخت‌سر و حتی ارثی نشده باشد كه در آن شیوه رفتاری خاص میان مردم از یك‌سو و میان قدرت و ملت از سوی دیگر بالیدن می‌گیرد و به حیات خود از نسلی‌به‌نسلی دیگر ادامه می‌دهد. رابطه خواجگی و بندگی، رعب از اصحاب قدرت، رواج چاپلوسی و تملق و دروغ و ریا، ضعیف‌كشی و سوءاستفاده از نشان و درجه و مقام، هراس از بیان مافی‌الضمیر و ترس از انتقاد و اعتراض، اظهار حمدی كه خاص خداست به صاحبان مكنت و قدرت، فقر تفكر و جرأت پرسشگری، خودسانسوری و احترام‌های دروغین، هراس دائم از تهدید زورمندان، فروخوردن خشم و نفرت كه در مقیاس وسیع به شیوع افسردگی، بیماری و تخدیر دامن می‌زند، كاربرد زبان و كلمات همچون فریب‌افزار و ظاهرپرستی و ابتذل ناشی از فقر تفكر و تحقیر فرهنگ والا و بسیاری از آفت‌های مصیبت‌بار دیگر از مواریث استبدادی دیرپا و دیرینه‌اند كه به صرف انقلاب محو نمی‌شود.

زیست‌جهان استبداد گفت‌وگوی ایده‌های متعارض را در ستیزه، اثبات ذات و خودشیفتگی بیمارگونه مستحیل و خودپرستی را با خداپرستی مشتبه می‌كند. در چنین زیست‌جهانی حقیقت‌جویی در حق به‌جانبی لوث می‌شود، وجدان جمعی، میل به همكاری و مشاركت و اصلا خودآزادی به امور زاید و تزیینی بدل می‌شوند، و خلاصه هركس صرفا به كلاه خویش فكر می‌كند. دست‌كم یكی از آرمان‌های انقلاب اسلامی نه فقط رهایی بالفعل از یك نظام كودتایی مستبد بل رهایی از استبداد و همه مضایق گلوفشار و خفقان‌زای آن بود. انقلاب فی‌نفسه تركیدن بغض نوعی وجود است به امید ورود در فضایی بازتر، لیكن تواند بود كه انقلاب بعض وجودی را بتركاند، اما امید خود را نومید كند. با سقوط فیزیكی دم و دستگاه رژیم استبدادی روح‌ ساری و جاری استبداد كه میان قدرت و مردم در گردش است یك شبه نابود نمی‌شود، می‌ماند، و به حیات ناپیدای خود ادامه می‌دهد. آگاهی مردم به ویژه نسل جدید از حقوق اساسی خود كمینه‌گامی است به سوی رهایی از روح استبداد و در نتیجه تحقق آرزوی آنان كه در مبارزه با دیكتاتوری فدا شدند. برعكس، بی‌اطلاع ماندن مردم از حق خود می‌تواند و ممكن است گذشته را با همه قلدری‌ها، زورمداری‌ها، تهدید و ارعاب‌ها و بگیر و ببندهایش در لباس مبدل برگرداند.

هیچ نظری موجود نیست: